باران سرخ

 

 

 

 

 

شمع چشم هایی من می سوزد
با آنکه آسمان می گیرد
می بارد و مرا در حجوم بودن ها تنها می کند
بودن تو و بودن هایی که مرا به انتظار نبودن می گذارد و شوقی که از حزن بودنم در میان این آرامش نسبی دنیا نشات گرفته است
سرد است چشم های تو اما نمی دانم چه دارد آن چشم های تو که هر بار که به نقشی از تو می رسم خود رد میان آن ملایمت غرق می کنم
تنها آیینه باوری است که این روزها می شناسم و دریغ می بینم
با تو گرم می مانم ولی تو سرد می کنی
نمی دانم کجای سرنوشتم نوشته شده است ، که باید تهی گرددم از هر چه احساس گرم ، از هر چه عشق ،شاید تمام معنا امشب از نوشتن سهمی خواستن از زندگیست...مدام گذاشتم برای این و آن که حالا کم آورده ام سهمی از خود را برای حیات این سرنوشت
برای من همین بس است بودنت؟ می گویم اضطراب های شبانه ام نمی گوید لحظه ای رویا زیبا ببینم
کم می آورم بودنم را برایت ...کم می شوم وقتی می بینم روزی نیست به یادت نباشم ولی تو سخت می گیری به دلی از حقیقت جبران دارد فراموش می شود، تو مرا به سردی نمی کشانی آیا؟
این روزها هرکس نام را به زبان می آورد می دانم چه می خواهد از من ...دریغ نکردم حتی ذره ای ...سخت است به یاد آوردن احساس رنگی که در قلبم می تپید؟

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط باران متین نظرات ()


می دانم بسیار رنگ باخته ای و حجم جنون امواج تنهایی تو را مجنون خویش ساخته است ولی نمی دانم به کدام گام نگرفته ای تو عاشق می خوانند
دل ...همین دل این حس آشنای غریب می شناسد و او را به خود راه می دهد
راهی که از نگاه پنجره و صدای گنجشک های به خواب رفته نشأت گرفته است و این افسوس بودکه در بطن اتفاق امروز به سراغ آمد و با بازدم نفس هایم که بر شیشه سرد اتاق هایم می نشست جان گرفت
این تنها دلی است که مجرم در جرم نکرده واقع گشته و هیچ کس و هیچ چیزی پاسخ این حکم به اجرا در آمده را نداد.
از قول دوستی نصیحت شنیدم که هرگز کسی را دوست ندار که تو دوست نمی دارد
و آنگاه است تو محکوم می شوی
                                تو مجروح می شوی
                                     و باز قلبی شکسته در سینه ات می تپد
می خواهی با قلبی باز شکسته همچون زمین صحرا زنده باشی...؟

کاش می شد لااقل خدا توان می داد تا این اتفاق ها خوب تمام می شد تا من باز وقتی می خواهم از آسمان بنویسم زمین بی آب نباشم
دریا نه لااقل رود باشم بر این خشکی
آسمان این روزها با من مهربان است هر چه می گویم آن می کند که من می خواهم ...می گویم ببار می بارد می گویم بتاب می تابد و تو آسمان من تو را بیشتر از هر چیز دوست می دارم و می ستانم ولی تو در من هیچ نمی بینی جز سادگی
خوب است کم و بیش ساده هستم که تو مهربانی با من ...با منی که آشفته آبی تو ام
دوست داشتم به جای دو دست ، دو بال داشتم تا پرنده ای می بودم سرکش که تا اوج تو می رسد
باور نداری که می گفتم کاش سهم من از تو دست هایت بود چه می کردم ...آری حالا که نیست
دلم هوای خریب پایان یافتن پاییز در خود دارد ، همان حس درختان که از بیداری خسته اند
من هم خسته ام از هر چه بیداری ایست ، کمی آرامش خواب می خواهم نه آرامشی خوابی که با خوردن این شکلات های تلخ نسیبم می شود ، از همه این خواب ها بیزار گشته ام
آری ...هیچ چیز مرا از حجم  پر سکوت پنجره نمی رهاند
و فریاد می آید عشق
         عشقی به گرمی سیب
               کدام عشق ، کدام سیب؟
می خواهم برسم تا خودم،  به همراه آسمان
گمان کنم من راهی دارم به دریچه باز خلوت و سکوت که مدام در آن به افکارم می رسد
...

فریاد پنجره


پ ن » این روزها دلشوره درس هایم به دوش می کشم و جایی برای بودن ندارم ...درسایم به امید خدا می خوانم ولی محتاج دعاهای شمایم ، برایم زیاد دعا کنید هر کجا که هستید ، حتی پشت چراغ های قرمز

پ ن » باز هم آدینه ای آمد ، ولی مهدی کجاست ....یک نفر می گفت :مهدی جمعه ها در کربلاست
         سلامتی آقا صلوات

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط باران متین نظرات ()


فکر کن که چه تنها که ماهی کوچک دچار آبی بیکران باشد ...

آره دارم از لحظه های تنهایی می نویسم از ترس از رسیدن و دریا نشدن

عجیب است که دو روز دلم گرفت و باران یکریز بر سر این دیــار مــی بارد

شاید پاییز است ولی من از تمام دل گرفتگی ها خسته ام

این دقایق دارم می رسم به خاموشی

و سکوت

این تنها صداقتی است که من می شناسم که هیچ جای این دنیا پیدا نمی شود .نمی دانم چرا سرد شدم ...خسته ام خیلی

خیلی یعنی زیاد .....از همه نه ...از خودم

حس می کنم محتاج دستانی شده ام که صدایش می کنم به صدای من هیچ پاسخی نمی دهد .می دانم گناهم از آنی که بخواهم به زبام بیاورم بیشتر است ولی دلم می خواهد به جمکران بروم ...

دلم پرکشیده برای آقا ...حس می کنم از خدایم دورم ...آنقدر دور که خود نمی دانم این فاصله از کجا آمده و به کجا می خواهد برسد ولی می دانم موفقیت من در گرو همین کم کردن فاصله ام است با خدا ...

خدا ...؟چه کنم که از خودم راضی باشم  به گانم این روزها همه از من راضی اند آن طور که از مادر راضی بودن ...شاید وقت آن شده است که یاد کنم از حروف که که شاید به مزاج بعضی خوش نیاید ولی می دانم این نگاه من در آیینه دیگر نگاه باران نیست به آیینه ..آیینه ای خاک گرفته و فراموش شده ...

به قول خودم دلم لک زده برای کمی نگاه معنی دار ...کاش آنچه پس پرده بود را فقط من می دیدم تا آسوده و آرام امشب بالش تنهایی ام بغل بگیرم تا ....تا نمی دانم کجا هایی که حتی کلاغ قصه من نمی دانم .

شاید آنجایی دلم آرام گردم...آرام تا آسوده بخواب برم ...شمار روزهایی که پلکهایم سنگینی روزهای و سال های قبل را حس نمی کند را دیگر از دست داده ام.

می خواهم آسوده باشم .آســـــــــــــــــــــــــــــــوده

 خیال آرامش

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط باران متین نظرات ()